محمد امین
X


محمد امین

عشق خاله کوچیکه

 تصاوير زيباسازی TopBloger.com تصاویر زیباسازی وبلاگ

سلام!

 این وبلاگ متعلق به محمد امین حسنی است.

 من خاله ی کوچیکشم که به نمایندگی از  محمد امین  مینویسم خاطراتش و عکساشو و کلا هر چی که به مربوط  خودش باشه رو اینجا مینوسم.

امروز محمد امین 1 سال و 2 ماه و 18 روزشه .یعنی در سومین روز از فروردین 1391 در بیمارستان چمران به دنیا امده.

تا امروز محمدامین میتونه دست بزنه ، بای بای کنه ،نیشگون بگیره ،صلوات میفرسته،گاز روشن باشه دستشو تکون میده میگه وای وای ،فوت میکنه،راه میره ،از در و دیوار بالا میره .

-بستنی و شیرینی دوست نداره ولی گوجه سبز و گیلاس خیلی دوست داره .

1 بار تئاتر رفته،1 بار سینما رفته(حوض نقاشی)،1 بار ارکست سمفونی رفته،برج میلاد رفته ، پارک پرندگان رفته، قم و مشهد هم رفته .

تاب تاب عباسی میخونه اشیا رو پشت بالش قایم میکنه بعد همزمان با حرکت دستش میگه کوووووووووووووووووو.

من سعی میکنم که توی این وبلاگ از خاطرات به دنیا امدنش تا الان رو بنویسم و بعد خاطراتش رو ادامه بدم .

ما رو همراهی کنید با نظراتتون.

نوشته شده در يکشنبه 5 مرداد 1393ساعت 10:27 توسط خاله مرضیه|

سلام به دوستای گلم.....

از وبلاگ گروه هنریمون دیدن کنید لطفا.....

وبلاگ متفاوت گروه قلم مو.....

پر از موضوعات هنری و زیبا.....

نقاشی روی پارچه .....

کوسن های زیبا در طرحهای متفاوت ....

سفارش و فروش......

حتما دیدن کنید ، پشیمون نمیشید...

در صورت امکان لینک هم بکنید....

من و دوستامو همراهی کنید لطفا......

 

www.ghalammo.blogfa.com

 

نوشته شده در شنبه 27 دی 1393ساعت 11:06 توسط خاله مرضیه| |

خاله ...اینم آدرس ویلاگ حورا جونم....

آدرس وبلاگ دختر خاله شما :

 

http://www.nini-hora.niniweblog.com

 

 

سر بزنیاااااا  شیطون....

البته هنوز پستی نذاشتم فقط ی قالب گذاشتم ..... 

نوشته شده در چهارشنبه 9 مهر 1393ساعت 9:41 توسط خاله مرضیه| |

سلام !!!!!!!!!

دیشب  نی نی خاله دنیا اومد.....

مامانی ساعت 11 شب زنگ زده بود ب گوشیم  .

منم طبق معمول همیشه گوشیم تو اتاق و خودم بیرون اتاق.....

ساعت 12 شب ک رفتم تو اتاقم دیدم مامانی زنگ زده اول نگران شدم...

بعد گفتم بزار زنگ بزنم فوقش از خواب بیدار میشه دیگه عوضش من از نگرانی در میام....

زنگ زدم ،مامانی گفت نی نی خاله به دنیا اومده الانم داره شیر میخوره فداش بشم......

همون موقع هم عمو مصطفی عکس نی نی شونو برام فرستاد.....

خیلی ناز بود عشق دوم خاله  (حورا خانوووم ....)

قربون جفتتون برم من....

امروزم صبح شما با مامانت اومدید خونه ما و بعد از ظهر با هم رفتیم ملاقات ...

نی نی مونو دیدیم...

شما میگی : نی نی کوچولوئه.....

اینقده...

تازه کلی هم با امیر علی پسر عمه حورا خانووووم بازی کردید....

مامانی ک حورا رو بغل کرده بود میگی مامانی بغل نکن نی نی اذیت میشه گریه میکنه...

خلاصه ک روز خیلی خوبی بودد....

انشالله که خوش قدم باشه و زیر سایه پدر و مادرش بزرگ بشه ...

خانوووم بشه...........

منم برم سراغ تدارک ی وب دیگ برای حورای عزیزم....

نوشته شده در سه شنبه 8 مهر 1393ساعت 20:28 توسط خاله مرضیه| |

سلام به روی ماهت خاله!

بابت تاخیرم معذرت

سرم خیلی شلوغه خاله این مدت همش درگیرر کارای نمایشگاه بودم....

اخه قراره دوباره نمایشگاه بزارم .....

سری پیشو یادته؟؟؟؟ اومدی  برام چی گرفته بودی ؟؟؟؟؟

چون نزدیک عید بود ب جز گل برام ی تخم مرغ حاجی فیروز گرفتی و خودت بهم دادی؟؟؟؟؟

 

قربونت برم من...

این سریم باید بیایاااااااااا

.

 

میدونم درکم میکنی عزیزم  چون وقتی بعد ی مدت منو میبینی خودتو میچسبونی بهم و از تو بقلم تکون نمیخوری و همش خودتو برام لوس میکنی فدات بشم منم ک از خدامه............

تازه کلیم به خاله تو حمل تابلو ها کمک کردی ...

فقط وقتی میخاستم از کارام عکس بندازم تو همه عکسا ی اثری از شما هست...

 

راستی خاله دانشگاه قبول شدماااااا

همونی ک میخاستم ..............

تازه از این ب بعد سرم بیشتر شلوغ میشه ..

چون هم باید وبلاگ شخصیمو آپ کنم اخ قول داده بودم اگ همون رشته قبول شم ادامش میدم......

هم وبلاگ شما رو

وهم وبلاگ نینی خاله روووووو  که بعد از دنیا اومدنش درستش میکنم...

تازه دانشگاه و کارمم هست...

اما قول میدم حداق هفته ای ی آپ رو داشته باشم

خیالت راحت  خاله

شده وب خودمو آپ نکنم و بیخیالش بشم  اینجا رو بیخیال نمیشم اخه مال عشقمهبوس

.......

حالا بریم سراغ شیرین زبونیای شما......

پنجشنبه ک خونمون بودی خیلی شیطون شده بودیااااا

خاله عاشق سوئئچ ماشینی ........

هر وقت میخای بخابی اول باید سوییچتو کنارت بخابونی بعد خودت بخابی از خوابم ک بیدار میشی اول میگی سوئیچ کو ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهت میگم خاله شیرینی دانشگاه برات چ کادویی بگیرم ؟؟؟؟

میگی بستنی سوتی بخر

میگم همین میگی آره؟؟؟

میگم پسر قانعی هستیاااا

میگی :پسر آقا ام ، پسر خوبی ام؟؟؟؟

قربونت برم من.....

پشت کامپیوتر نشسته بودم و داشتم کارامو میکردم هی میومدی تو اتاق  ولی هرچی تلاش میکردی نمیزاشتم بیای بالا رو صندلی تا به کیبورد دست بزنی  بعد رفتی بیرون و منم با خیال راحت کارامو میکردم ک بعد پنچ دقیقه بدو بدو اومدی میگی :خاله مرضیه؟؟؟؟؟(دیگ یاد گرفتی کامل بگی خاله )

میگم جانم

میگی:من بغل میخام

میگم چند دقیقه صبر کن الان میام بغلت میکنم بریم بازی کنی

میگی:نع الان

میگم :چرا؟؟؟

میگی :اخه بابا دعوام میکنه 

میگم :بابات دعوات نمیکنه

میگی:چرا الان دعوام میکنه

بغلت کردم نشوندمت رو پام تا دستت به کیبورد  و دکمه هاش رسید اخمات باز شد و شروع کردی ب خندیدن ...

میگن :پس بابات کو؟؟؟

میگی :بابا منو دعوا نمیکنه ...

میگم :شیطون سر کارم گذاشتی

میگی:آره بعدم فقط میخندیدی ....

بعدش کم کم منو از صندلی انداختی پایین

میگم بزار بشینم

میگی:مال منه ....

میگم :باهم بشینیم

میگی:پس من چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینقدر پس من چی رو قشنگ میگی ک من تسلیم میشم ....

لباتو جمع میکنی میگی:پس من چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

اخر شبم هم نمیرفتی خونه

تو بغل من نشسته بودی و میگفتی پیش خاله میمونم....

خیلی بامزه بودی خاله

میرفتی میزدی به پای مامانت میگفتی :من نمیامااااااا پیش خاله میمونم

دوباره دو دقیقه دیگ میرفتی پیش بابات: میگفتی من نمیاماااااا پیش خاله میمونم....

بعد بهت میگم :پیش من میخابی ؟؟/

میگی:آره

میگم :تا صبح مامانت نمیاااادا ...........

میگی :باشه

بعد ک مامانتینا از در رفتن بیرون ی نگاه ب من کردی گفتی:خاله بازم میام  من رفتم...

الهی قربونت برم.....

بهت یاد دادم میگم :خاله مرضیه؟؟؟؟

میگی:خاله منههههههه

این سری ک اومد خونه یادم رفت برات بستنی بگیرم

یعنی فک میکردم بعد از ظهر میای....

ظهر ک اومدم دیدم اومدی ...

میگم خاله مرضیه؟؟؟

میگی: بستنی سوتی نمیخرررررررررره

الهی من فدای شیرین زبونیات بشم.....

تازه ی شیرین کاری دیگ هم داشتی عزیز دلم...

من ی ساعت دارم ک شبا میزارم بالا سرم ک زنگ بزنه ههههه اخ گوشی دیگ جواب نمیده

هه هه هه

 شکل ی گاو ....

از بچگی دارمش شما تازگیا خیلی ازش خوشت اومده و همیشه  ک میای تو اتاقم عقربشو میچرخونی ....

پنجشنبه دیدم داری باهاش بازی میکنی ولی خوب گفتم مث همیشه  عقربشو جاب جا میکنی و منم ک نمیخام جمعه زود بیدار شم پس بعدا بهش ی نگاه میندازم اما نگو شما فراتر از چرخوندن عقربه رفتی و دکمه زنگشم زدی ...

ساعت 3:30 نصف شب شروع کرد زنگ زدن

یعنی  نمیدونی  چجوری پاشدم و خودمو  رسوندم ب ساعت (اخ عادت دارم  میزارمش اون ور اتاق ک  برای خاموش کردنش مجبور شم از روی تخت بلند شم.)

هیچی  دیگه مامانی و بابایی هم بیدار شدن و کلی از دست تو وروجک خندیدیم  کله سحری...

به قول مامانت تا چند روز بعد رفتنتم آثار شما همچنان باقی است.

 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 23 شهريور 1393ساعت 12:11 توسط خاله مرضیه| |

سلام خاله !

امروز شما اومدی خونمون ولی من خونه نیستمغمگینگریه طبق معمول...

اما خوب شما صبج زود اومدی و قبل اینکه بیام از خونه بیرون دیدمت عشقم....

وقتی اومدی من  خواب بودم ....مث همیشه اومدی بیدارم کردی.....

رفتیم ک صبحانه بخوریم.....

نشستی کنار بابایی که بهت چای بده

مامانت ی لقمه عسل گرفته میگی :نع عسل نمیخورم آوالو میخورم(یعنی آلبالو میخورم)

بعد مامانی مربای آلبالویی ک خودش درست کرده رو آورد داد به بابایی ک درشو باز ککنه میگی:بابایی بده محمد امین باز میکنه...الهی قربونت برم.......

دوباره دو تا لقمه ک خوردی میگی :مامان محمد امین پنیر میخوره ..................

بعد هم هی ب من میگی آله پنیر بخور، چایی بخور، نان بخور .................

حالا این ک خوبه بعضی وقتا چیزایی ک دوس ندارمو بزور میدی بهم ک بخورم منم ک حساس..........

ولی مجبور میشم تسلیم بشم و برخلاف میلم بخورم فقطم به خاطر تو هاااااا.

آخه خیلی رو رفتارای ما دقیقی مثلن اگ من بگم ی چیزی دوست ندارم یا بد مزس و نمیخورم تو هم همونا رو میگی و نمیخوری بعد اگ من بخورم تو هم سریع میخوری ...............

بعد صبحانه هی میومدی ک بوسم کنی اما من نمیذاشتم  ببخشید خاله اما به خاطر خودته عزیزم ...

من سرما خوردم و اگ بوست کنم ممکنه تو هم مریض  بشی  ..اونوقت اذیت میشی .....

بعد رفتی ب بابایی میگی:بابایی آله ببر دکتر خوب بشه بوس کنم...........

قربون حرف زدنت برم من....

بعد از ظهر ک بیام خونه کلی بوست میکنم....

خاله مامانت تعرریف میکنه بعضی وفتا ک حوصلت سر میره میری لباساتو میپوشی و کفشاتتو پا میکنی و کولتو میندازی پشتتو و سوئیچی ک همیشه دستته و باهاش بازی میکنی رو بر میداری و در خونه رو باز میکنی و میگی مامان من رفتم در کار(یعنی من رفتم سر کار)

قربونت برم امروز دیگه واقعا رفتی سر کار

با بابایی رفتی شرکت و از اونجا زنگ زدی ب من و باهام صحبت کردی بعد میگی:آله بیا اینجا...

مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته جیگر ک منم دعوت میکنی ...

معلومه ک خوش میگذره دیگه  لب تاپو و کامپبوتر و میز و تادلت بخاد سیم ....

چی از این بهتر برای شما؟؟؟؟؟؟؟

همینا کافیه ک ی روز کامل سر گرم بشی در سکوت کامل.....هه

البته فقط یکی دو ساعت اونجایی بعد برمیگردی خونه عزیزم....

ولی خودمونی هاااااا رفتی سر کار آقا شدی ....

صدات از پشت تلفن بزرگ شده بود عزیزم......

قربونت بره خاله

نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد 1393ساعت 9:36 توسط خاله مرضیه| |

سلام عشق خاله  !

این روزا اینقدر شیطون شدی و شیطونی میکنی که کمتر باهام تلفنی صحبت میکنی خونمونم ک میای من تا بعد از ظهر نیستم یعد از ظهرم که میام یا خابی یا پارکی اما اگ خونه باشی و بیدار و سرحال کلی باهم بازی میکنیم .

تازه من باید هرسری هم برات بستنی سوتی بخرم وگرنه خونه رام نمیدی ........

تازگیا دارم باهات زبان انگلیسی کار میکنم

ی چیزایی یاد گرفتی و میگی:

هلو سلام

هاواری یو خوبی؟؟؟؟

آی لاو یو ی دنیا دوست

واتس آپ هم میگی ولی ی جوری ک فقط خودت متوجه میشی ....

جالبیش اینجاست ک هر دوتا شو هم باهم میگی

یعنی خودت میگی خودتم ترجمه میکنی قربونت برم

رفتی عکساتو از آتلیه گفتی بعد زنگ زدی بهم و میگی:آله ......آتلیه....... عکس .........آقای حسنی..  به به

 

راستی .....

امروز تولد بنیتا جونه .....

بنیتا خانوووم نوه دایی من و مامان شماست ...

یادته عید پارسال باهم رفتیم خونه دایی جون...

بنیتا گل هم اونجا بود باهم کلی بازی کردید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

                  بنیتا جونم تولد مبارک  عزیزم

 

 

 

 

 

 

انشالله که تولد  120 سالگیتو جشن بگیریم خانووومی

 

 

 

 

و اما عنوان پست.......

آقا محمد امین تا دو ماه دیگه شما دیگه تنها نوه نیستی نی نی خاله بزرگه انشالله به دنیا میاد و من صاحب ی خواهر زاده دیگه میشم ...

دیگه تنها نیستی و با نی نی بازی میکنی خصوصا ک نی نی خیلی دوست داری و وقتی ی نی نی میبینی نازش میکنی بوسش میکنی دستشو میگیری .............

ای جونم نی نی ناز:

 

 

 

هر وقت خاله بزرگه رو میبینی میری پیشش و میگی :آله نی نی خوبه؟؟؟؟

 

راستی محمد امین اسم ماشینایی ک بلدی رو بگم؟؟؟؟؟

دویست و شش رو میشناسی ، سمند و میشناسی ، پیکان و پژو و پراید و جیلی و مگان و ماکسیما رو هم میشناسی و تشخیص میدی ..

ماهم ک میخواهیم اذیت کنیم مثلا ی سمند ک رد میشه میگیمم محمدامین پژو رو دیدی ؟؟؟میگی سمنده آره سمندو دیدم.....

ماشینای فامیل رو هم با رنگش بلدی

کلن مردای فامیلو با ماشیناشونو رنگ ماشیناشون میشناسی و معرفی میکنی عزیز دلم...

بابایی ک زنگ میزنه میگیم محمد امین باباییه

میگی:بابایی سمند سیا رانندگی قان قان اخ جووون بعد میدوی و تلفن رو برمیداری و سریع میگی سمند رانندگی ............

بعد بابایی میگه :اول سلام  ..................بعد سلام و احوالپرسی دوباره میگی :سمند سیااااااااااا

وقتی میام خونه جلوی در ک بقلت میکنم میگم خاله بوس میگی اول سوئیچ بعد باید ببرمت سمت جای کلیدی تا سوئیچو ک خودت قدت نمیرسه ولی حالاتوبقل من میرسه برداری بعدم بوسم میکنی قربونت برم......

عکسای آتلیه رو بعدا میزارم خوشگلم الان حسش نیست اسکن کنم  آقا...

خیلی دوست دارم خاله.........بوس

 

نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد 1393ساعت 16:29 توسط خاله مرضیه| |

سلام عشق خاله!

ببخشید دوباره سرم شلوغ شده ولی وب شما رو ک نمیشه فراموش کرد ، بعدا ک بزرگ شی میخوای همرو بخونی ....

قربونت برم قالب وبتو عوض کردم مث این نی نی های بالای وبت عاشق لب تابی.....

به تبلت میگی تپهه بعضی وقتا هم میگی لپه  ....

با پو ی خاله بازی میکنی بهش غذا میدی بعد ک گشنش میشه چشاش میزنه بیرون میگی آله نی نی غذا بخوره؟؟؟؟؟؟

بعد همش دوست داری از صفحه بازی بری بیرون و  رو صفحه عکس خودتو ببینی و کلی ذوق کنی....

عاشق جوجه کبابی و میگی جوجه دباب

ای جونم ...

خاله  مث خودت ی دوووووووووووووووونیا دوست دارم.

 

نوشته شده در يکشنبه 5 مرداد 1393ساعت 13:13 توسط خاله مرضیه| |

سلام عزیزم!

پنج شنبه رفتیم نمیایشگاه قرآن ......

عکساشو بعدا میذارم...

قبل از اینکه راه بیفتی مامانت میگفت کیفتو برداشته بودی و هی ب ساعت نگاه میکردی و میگفتی مامان بریم دیر شد.......

بعد ک رسیدیم هی میگفتی مامان زوده.............

به باباتم میگفتی بابا رسیدیم نرو..........

وقتی گذاشتیمت تو کالسکه کلی غر زدی ک میخوای خودت راه بیای ..باباتم از کالسکه اوردتت بیرون ..

بعد گیر دادی ک باید خودت کالسکتو بیاری .........

اصن ی وضعی خاله ...

با دستای کوچولوت کالسکتو هل میدادی ...........

ملت کلی شاد شدن همه میگفتن نگاه کن داره خودش کالسکشو راه میبره..........

بعدم خسته ک میشدی میگفتی آله بقل..........

منم بقلت میکردم.....

تو ماشین ک میخاستی شیطونی کنی من نمیزاشتم بقلم میکردی میگفتی آله دوستت دارم......

ی دنیا دوست ....بعد من ک بوست میکردم سریع شیطونیتو شروع میکردی فسقلی....

 ی جا نشستیم که افطار کنیم ....بعد 3 تا بچه داشتن بازی میکردن شما هم ک داشتی غذا میخوردی ی دفعه پاشدی رفتی پبش بچه ها و گفتی :بچه بشین ... بچه بشین .....هی تکرار میکردی

همه مردیم از خنده ..........

بعدشم بچه ها ترسیدن و رفتن اونور...........

ی نمایش برا بچه ها گذاشته بودن شما هم وایستادی و کلی دست زدی....

ی جا واینمیستادی ک شیطون

ی دقیقه چشممونو برمیداشتیم سریع میدویدی میرفتی بعد تا میدویدیم دنبالت خوشت میومد و تند تر میدویدی

کلا بابات اونروز فقط دوید دنبال تو....

وقتی برگشتیم تو ماشین ب بابات میگی بابا قفل.....

بابات ک ماشینو قفل کرد میگی: آفرین بابا

بعد تو خیابون میگی بابا اینجا خطر داره نرو.............

بعد هم ک بهت گفتم خاله بخاب بالشتو از پشت ماشین اوردی پایین خابیدی بعد میگی مامان پتو........

تا خونه هم فقط میخندیدی و شیطونی میکردی مثلا خواب بودیاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بعد جمعه زنگ زدی خونمون میگی:مونی (مامانی) آله مرجیه ........بردیم ....ماشین

شیطون عکساشو بعدا میزارم...

نوشته شده در شنبه 21 تير 1393ساعت 12:02 توسط خاله مرضیه| |

 

سلام !

شهریور 91 شما رفتی اتلیه اینم 2 تا از عکسات

 

خاله تو این عکسا 6 ماهت بوده الان واسه خودت آقا شدی/....

میگی : محمد امین پسر آقا ، خوب

قربونت برم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 تير 1393ساعت 11:20 توسط خاله مرضیه| |

سلام خاله !

تازگیا یاد گرفتی عین تبلیغ لادن طلایی میگی:مامان  دوستت دارم...........

تازه، آله دوستت دارم هم میگیا قربونت برم

پشت تلفن بهم میگی :عسل منی..........

عاشق این مبلی میری روشو بعد میگی باااااالا

آله بپرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فدای آله گفتنت بشم من

 

چند هفته ایه ک کچل کردی ........

میگی: کچل.......

بعد میری جلو آیینه و میگی:محمد امین کو؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 23:56 توسط خاله مرضیه| |


آخرين مطالب
» گروه قلم مو
» وبلاگ نی نی جدیدمون.....
» خاله دوباره....
» پسر آقا......
» و اما امروز...
» دومین خواهر زاده
» این روزها....
» نمایشگاه قرآن
» محمد امین در آتلیه سری دوم.
» لادن طلایی
» شیرین کاری1
» شیرین زبونی 1
» ابیانه
» اولین پست بعد کنکور....
» دوباره مشهد...
» ولایت
» سومین سفر
» پارک
» عکس

Design By : RoozGozar.com